برای همسرم شهربانو

نوشته شده در: عشقولانه

9 Jul 2014

عشق من این سینه ام از هجر تو سوزد همی
در غم هجران تو چشمم به در دوزد همی
تا که رفتی من پریشان گشتم و بی خانمان
خانه آتشگه شده این جان من سوزد همی

عشق من ای ماه من آواره ی کوی تو ام
کن تفقد عاشقت محتاج دلجوی تو ام

هر دمی مرغ خیالم می پرد تا سوی تو
تبر ابرو زن ورا، محتاج ابروی تو ام

دل اسیر است، مبتلا است، صاحب دل هم تویی
باز جادو کن تو دل محتاج جادوی تو ام

عشق تو چون جوی آب هر لجظه می ریزد به دل
گرچه دل دریا بود، محتاج آن جوی تو ام

گرچه مهدی هر زمان سوز زعشقت شهربان
مهربانی کن که من محتاج آن خوی تو ام

مهدی کمالی
8 تیر 93

دلم

نوشته شده در: تازه ها|عشقولانه

3 Dec 2012

دلم از دست و دلش دلگیر است
عقل من با دل من درگیر است
دل شکسته شد و من هم مجنون
این غمیست کو همه عالم گیر است
1391/09/13
مهدی کمالی

می روم

نوشته شده در: تازه ها

24 Oct 2012

می روم تا به رسیدن
تا به کوه راهی نمانده
بهرم دلخواهی نمانده
بهرم دلخواهی نمانده

1391/08/03
مهدی کمالی

در وادی عشق و هوس

نوشته شده در: تازه ها|عشقولانه

19 May 2012

در وادی عشق و هوس
گمگشته گشته ام و بس ادامه‎ی نوشته »

دوستان سلام
این شعر رو یادم نمی یاد سال گذشته گفتم یا دو سال گذشته، ولی جزء اون شعرهایی بود که توی گوشی ام نوشته بودم و از دست رفت!
شهریور 90 یه دفعه شعر یادم اومد و توی زیبافروم نوشتمش؛ که امروز دوباره یادم اومد و یادم اومد که اونجا یه بیت رو جا گذاشته ام.
اما این شعر به طور کامل: ادامه‎ی نوشته »

سلام دوستان
الان توی پایگاه تبادل تجارب ایرانیان بودم، یه دفعه چند تا از شعرهامو دیدم، گفتم اینجا هم بذارم.
البته از نوعی بافتنی فی البداهه هستند و قدری دست انداز هم دارند.

لینک مطالب در پایگاه تبادل تجارب ایرانیان

اینم از شعرها:
(این تیکه شعر، بعدازظهر که از سردی هوا می لزدیم یهویی خودش اومد ۱۰-۱۲-۱۳۸۹)
تو را خواهم در آغوشت بگیریم
زستوختن بیم دارم ادامه‎ی نوشته »

حلقه ی رندانه

نوشته شده در: تازه ها|سایر

5 May 2012

در حلقه ی رندانه مان
واندر دل و در خانه مان
جایی بر اغیار نیست
ما را بدانها کار نیست
91/02/16
مهدی کمالی

در حسرت نگاه تو

نوشته شده در: تازه ها|سایر

25 Apr 2012

در حسرت نگاه تو
آیینه ها گم می شوند
مانده به رد پای تو
چشمای مردم می شوند
رفتی چرا پر گشودی
آغازی دیگر گشودی
رفتی چرا از این سرا
مگر تاج سر نبودی
رفتی چرا از این سرا
رفتی تو بی خبر چرا
رفتی و سوختی دل و جان
چرا نبردی تو مرا
یه حالت گیجی دارم
یه مرگ تدریجی دارم
می یام به سوی تو یارم
بی تو دووم نمی یارم
از زخم و سوز این زمون
از آتیش زخم زبون
از دست قاتلای شب
رها می شه روح و روون
در حسرت نگاه تو
آیینه ها گم می شوند
مانده به رد پای تو
چشمای مردم می شوند
می یام به سوی تو یارم
بی تو دووم نمی یارم
می یام به سوی تو یارم
بی تو دووم نمی یارم
90/2/6
مهدی کمالی

دل

نوشته شده در: تازه ها|عشقولانه

25 Apr 2012

دل اینجا مانده من تنها روانم
اسیر راه بی پایان جانم
91/2/5

شاعر زورکی

نوشته شده در: تازه ها|شاید طنز!

22 Apr 2012

شاعر زورکی

می ببافد واژه ها گاهی به گاهی
می کند بر بافته های خود نگاهی
می دهد بر خلقی شعر خود نشان
می گوید من شاعرم خواهی نخواهی!
91/2/3
مهدی کمالی


  • پریا: زیاد از دست دلت دلگیر نباش............هر چی حساس بشی..... دله ب [...]
  • مهدی: سلام زهرا خانم از حضورتون و نظر ارزشمندتون تشکر می کنم. [...]
  • زهرا: سلام آقا مهدي از اينكه طبع شاعري در وجودتونه بايد خدا ر [...]
  • مهدی: و او همچنان منتظر بود!!! [...]
  • مهدی: سلام و تشکر از حضورتون البته این شعر مال چند سال پیش بود [...]